آخرین دوری ما و باباجون
سلام زهرای مامان
خوشحالم که خوبی
خوبی من بسته به خوبی تویه گلکم
امروز 16 مردادماهه و شما 19 روزته...البته اگه بخوام دقیق بگم الان وارد روز 20 زندگیت شدی
دخترم بابایی امروز بعد از ظهر ساعت 3ونیم رفت اصفهان..باز هم تنها
دلش برای دختر خوشکلش پر میزد
مامانی ما برای داشتنت خیلی از هم دور بودیم ... الانم برای سلامتیت از هم دور شدیم ولی خدا روشکر دیگه آخرین باره و بابایی که اومد ما هم باهاش میریم
میریم که بعد 11 ماه دوری و دلتنگی در کنار هم این بار سه نفره به زندگیمون ادامه بدیم![]()
شاید بعد 11 ماه دور شدن از خانوادم و مخصوصا مادر جونت برام سخت باشه ولی خدابزرگه ...خیلی بزرگتر از چیزی که فکرش رو میشه کرد ... میدونم کمکم میکنه تحمل کنم ...مثل همیشه
مامانی دیروز خیلی نگرانم کردی...البته تقصیر خودم بود ... نمیدونی چقدر از کرده ام پشیمون شدم...قول میدم دیگه چیزی نخورم که ناراحتت کنه
مامانی یه ساعت حالت خوب نباشه من میمیرم
.... از خداجون میخوام نعمت سلامتی رو از هیچ کس نگیره ..آمین
میسپارمت به خدا عزیزکم






آخرین دوری ما و باباجون 

